تبليغاتX
شب تاب
 
 

انگار سالهاست که چیزی در درون من درد می کشد؛

حرفی، شعری، قصه ای...

راهی برای رهایی نیست!

باید انگشت به دهان ببرم...

نوشته شده توسط shingsion در ساعت 8:44 بعد از ظهر | لینک  | 

 

من در سال 1965 بیست و سه سا له بودم و در رشته ی زبان و ادبیات اسپانیایی درس می خواندم. یک روز صبح خیلی خیلی زود که هوا رنگ و بوی بهاری زود رس به خود گرفته بود مشغول درس خواندن در اتاقم بودم. خانه ی من تنها آپارتمانی بود که در آن بلوک قرار داشت و در طبقه ی ششم زندگی می کردم.

آن روز اصلاً حوصله ی درس خواندن ندا شتم و هر از گاهی اجازه می دادم چشم هایم به هر کجا که می خواهند بروند و چرخی بزنند. از آنجا می توانستم خیابان و درست آن سوی پیاده رو در امتداد خیابان را ببینم که باغچه ی گلکاری شده و تر و تمیز " دُن کسارئو" ی پیر در آن خودنمایی می کرد.

دیوار به دیوار خانه ی "دن کسارئو" خانه ی زیبای خانواده ی "برناسکونی" قرار داشت. مردمان نازنینی که آدم را با محبت هایشان خجالت زده می کردند. آنها سه دختر داشتند و من عاشق "آندرینا" دختر بزرگ آنها بودم. به همین خاطرگاهی به پیاده رو نگاهی می انداختم و این کار را صرفاً از روی عادت انجام می دادم وگرنه انتظار نداشتم صبح به آن زودی "آندرینا" را در آنجا ببینم.

" دن کسارئو" ی پیر داشت طبق معمول به باغچه ی محبوبش که یک فنس آهنی کوتاه و سه پله ی سنگی آن را از سطح خیابان جدا کرده بود می رسید و آن را آبیاری می کرد.

از آنجایی که خیابان خالی بود و پرنده هم پر نمی زد توجه من به مردی جلب شد که در بلوک کناری ظاهر شد و داشت در امتداد همان پیاده رویی که به خانه ی "دن کسارئو" و "برناسکونی" کشیده می شد، حرکت می کرد. چرا این گدا که رنگین کمان تمام عیاری از لباسهای پاره پوره ی تیره رنگ بود، نمی باید توجه مرا به خود جلب می کرد؟!

صورت استخوانی اش پوشیده از ریش بود و روی سرش کلاه حصیری زرد رنگ و بد قواره ای گذاشته بود و به رغم گرما خودش را در یک کت پاره ی خاکستری پیچانده بود. علاوه بر همه ی اینها یک کیسه ی بزرگ و کثیف داشت و من فکر کردم لابد صدقه ها و باقیمانده ی غذایی را که گیر می آورد در آن می گذارد.

کماکان او را زیر نظر گرفتم. در مقابل خانه ی "دن کسارئو" ایستاد وگویا از پشت میله های آهنی فنس چیزی از او خواست. "دن کسارئو" پیرمرد پست و نچسبی بود؛ او بدون ذره ای اعتنا، با اشاره ی دستش گدا را از خود راند که پی کارش برود. اما به نظر می رسید گدا دارد به آرامی اصرار می کند و ناگهان با گوشهای خودم شنیدم که پیرمرد فریاد زد:

" مرتیکه مگه با تو نیستم؟ می گم برو پی کارت!"

با وجود این گدا باز پافشاری کرد و حتی از پله های سنگی بالا رفت و با در آهنی درگیر شد. و اینجا بود که "دن کسارئو" که اندک صبری را هم که داشت از دست داده بود با یک هل محکم او را از پشت سر انداخت. گدای بیچاره روی پله ی خیس سر خورد، سعی کرد یکی از میله های آهنی فنس را بگیرد اما نتوانست، و به شدت با کمر به زمین خورد. ناگهان دیدم که پاهایش به هوا رفت و صدای برخورد شدید سرش را که به پله ی اول اصابت کرد شنیدم.

"دن کسارئو" به خیابان دوید، روی سر گدا خم شد و دستش را روی قلب او گذاشت تا ببیند مرده یا زنده است و وحشت زده فوراً پاهای او را گرفت و به لبه ی جدول کشید. و با اطمینان از اینکه هیچ کس شاهد جنایت غیر عمدی او نبوده، به خانه اش رفت و در را پشت سرش بست.

تنها شاهد این ماجرا من بودم. چیزی نگذشت که مردی از آنجا عبور کرد و جلوی جسد گدا ایستاد. کم کم دیگران هم آمدند و پلیس هم آمد. گدا را توی یک آمبولانس گذاشتند و بردند.

قضیه به همین سادگی فیصله پیدا کرد و دیگر هرگز حرفی در مورد آن به زبان نیامد.

تا آنجا که به من مربوط می شد، خوب حواسم را جمع کردم که دهنم را باز نکنم. شاید کار درستی نکردم اما از متهم کردن پیرمردی که هرگز آزاری به من نرسانده بود، چه چیزی نصیب من می شد؟ از طرف دیگر او که عمداً گدا را نکشته بود، و به نظرم انصاف نبود که سال های آخر عمرش به خاطر یک تصادف به کامش تلخ شود. با خودم فکر کردم بهترین کار این است که تصمیم گیری را به وجدان خود او واگذار کنم. با گذشت زمان، به تدریج قضیه را فراموش کردم. اما هر بار که "دن کسارئو" را می دیدم از فکر اینکه او نمی داند من در این دنیا تنها کسی هستم که از راز مخوف او با خبرم، حس عجیبی به من دست می داد. نمی دانم چرا از آن به بعد از روبرو شدن با او فرار می کردم و هرگز دوباره جرأت نکردم با او هم کلام شوم.

* * *

در سال 1969 من بیست و شش سال تمام داشتم و لیسانسم را در رشته ی زبان و ادبیات اسپانیایی گرفته بودم. "آندرینا برناسکونی" با من ازدواج نکرد و واقعاً چه کسی می داند که آن پفیوزی که با او ازدواج کرده بود دوستش داشت یا به اندازه ی من لیاقت او را داشت یا نه؟!

آن موقع "آندرینا" باردار بود و چیزی به فارغ شدنش نمانده بود. او مثل همیشه هنوز در آن خانه ی زیبا زندگی می کرد و خودش هم هر روز زیبا تر از روز قبل می شد. در یکی از روزهای خفقان آور ماه دسامبر با چند پسر دبیرستانی در خانه ام کلاس خصوصی داشتم و به آنها گرامر درس می دادم و مثل همیشه، هر از گاهی نگاه غم انگیزی از پنجره به بیرون می انداختم.

با دیدن پیاده رو ناگهان ضربان قلبم به شدت بالا رفت و یک لحظه فکر کردم که قربانی یک توهم شده ام.

دقیقاً نزدیک همان پیاده رویی که چهار سال پیش آن حادثه اتفاق افتاده بود، گدایی که "دن کسارئو" او را کشته بود پیدایش شد: با همان لباسهای چرک، کت خاکستری، کلاه حصیری بی قواره و کیسه ی کثیفش. شاگردانم را فراموش کردم و با سر به طرف پنجره هجوم بردم. گدا کم کم داشت قدم هایش را کوتاه تر می کرد، طوری که گویی دارد به مقصدش می رسد. با خودم گفتم: " زنده شده. زنده شده که از "دن کسارئو" انتقام بگیره."

اما او پس از رسیدن به پیاده روی مقابل خانه ی "دن کسارئو" از جلوی فنس آهنی گذشت و به راهش ادامه داد تا به خانه ی "آندرینا برناسکونی" رسید. آنجا ایستاد، چفت دستگیره را پایین کشید و وارد خانه شد.

به بچه ها گفتم: "من زود برمی گردم!" و درحالی که از شدت نگرانی داشتم دیوانه می شدم، با آسانسور رفتم پایین و پریدم توی خیابان و به طرف خانه ی "آندرینا" رفتم.

مادرش که پشت در ایستاده بود و انگار می خواست بیاید بیرون گفت: اوه...چه خوب که شما هم آمدید.

او همیشه به من محبت داشت. من را بغل کرد و بوسید اما من نمی دانستم جریان چیست! کمی بعد متوجه شدم بچه ی آندرینا به دنیا آمده و آنها همگی خوشحال و هیجان زده بودند. جز فشردن دستان حریف برنده ی پفیوزم کار دیگری از دستم برنیامد.

نمی دانستم قضیه را چطور مطرح کنم و نمی دانستم اصلاً باید چیزی بگویم یا نه! این بود که سرانجام با بی تفاوتی ساختگی گفتم: "راستش و بخواید، فکر می کنم دیدم یه گدا با یه کیسه ی بزرگ کثیف اومد توی خونه ی شما، این بود که بدون در زدن وارد شدم. ترسیدم مبادا دیر برسم و چیزی بدزده."آنها با تعجب به من نگاه کردند: "گدا؟ با کیسه؟" آنها گفتند که تمام مدت در اتاق نشیمن بودند و نمی دانند دارم درباره ی چی حرف می زنم.

من در جواب گفتم: "پس حتماً من اشتباه کردم."

سپس آنها مرا به اتاقی دعوت کردند که "آندرینا" و بچه اش در آن بودند. در چنین موقعیت هایی اصلاً نمی دانم چه باید بگویم. به "آندرینا" تبریک گفتم و او را بوسیدم. بچه ی کوچولویش را هم دیدم و اسمش را پرسیدم. گفتند می خواهند اسم او را بگذارند "گوستاو". مثل پدرش؛ با خودم فکر کردم "فرناندو" که خیلی بهتر است، اما چیزی نگفتم.

وقتی به خانه برگشتم با خودم گفتم: "این همون گدایی بود که "دن کسارئو" کشت. من مطمئنم. برگشته که انتقام بگیره. می خواد بره تو جلد بچه ی "آندرینا"!

اما دو سه روز بعد، فرضیه ام به نظرم خنده دار و مسخره آمد و به تدریج فراموشش کردم.

* * *

در سال 1979 ماجرایی اتفاق افتاد که باعث شد همه چیز در ذهن من از نو آغاز شود.

با گذشت آن همه سال و اینکه احساس می کردم در آستانه ی چهل سالگی دیگر توان گذشته را ندارم، کنار پنجره می نشستم و کتاب می خواندم و گاهی از پنجره نگاهی به خیابان می انداختم.

"گوستاو" پسر "آندرینا" داشت روی تراس خانه شان بازی می کرد. که به نظرم بازی اش برای پسری به سن و سال او کمی بچه گانه بود. با خودم گفتم پسرک باید این کم هوشی را از پدرش به ارث برده باشد. چرا که اگر خون من در رگهای این پسر جریان داشت، بدون شک راه هوشمندانه تری برای سرگرم کردن خودش پیدا می کرد.

پسرک یک ردیف قوطی کنسرو روی دیوار کناری تراس چیده بود و با سنگ آنها را نشانه می رفت و تقریباًهمه ی سنگها همچون بمب اتم در باغچه ی همسایه شان "دن کسارئو" فرود می آمدند. با خودم گفتم پیرمرد اگر بیاید و این اوضاع را ببیند بد جوری از کوره در می رود.

هنوز حرفم تمام نشده بود که "دن کسارئو" پیدایش شد. او به معنای واقعی کلمه پیر بود و هنگام راه رفتن تعادل نداشت. با احتیاط خیلی زیاد یک پایش را بلند می کرد و آرام بر زمین می گذاشت و چند لحظه ی دیگر، پای دیگرش را. با احتیاط بسیار زیاد به طرف باغچه رفت و داشت از سه پله ای که به پیاده رو منتهی می شد، پایین می آمد.

در همین حین "گوستاو" که پیرمرد را ندیده بود و مشغول کار خود بود بالاخره یکی از قوطی ها را زد. قوطی کنسرو پس از آنکه به برآمدگی دیوار خورد، کمانه کرد و با سر و صدای زیاد در باغچه افتاد. و "دن کسارئو" که در میانه ی راه پله ی کوتاه بود، حواسش پرت شد و پس از یک چرخش ناگهانی کنترل خود را از دست داد و سُر ناجوری خورد و جمجمه اش در برخورد با پله ی اول شکست.

من همه چیز را دیدم. اما نه پسر بچه و نه پیرمرد هیچ یک همدیگر را ندیدند. بعد "گوستاو" بازی اش تمام شد و رفت پی کارش. طولی نکشید که کلی آدم دور جسد "دن کسارئو" جمع شدند و هیچ کدام از آنها شکی در تصادفی بودن سقوط پیرمرد نداشتند.

فردای آن روز، صبح خیلی زود از خواب بیدار شدم و به سرعت رفتم پشت پنجره. اقوام "دن کسارئو"مشغول آماده کردن خانه ی پنج گوشه ی او برای مراسم عزا بودند؛ و چند زن و مرد در پیاده روی جلوی خانه سیگار می کشیدند حرف می زدند.

چند لحظه بعد که ناگهان گدایی از خانه ی "آندرینا برناسکونی" بیرون آمد، این چند نفر با بیزاری خودشان را کنار کشیدند که او بدون برخورد با آنها عبور کند. یک بار دیگر همان گدا، با همان لباس های پاره پوره، همان کت کهنه، همان کلاه حصیری بد قواره با کیسه اش ظاهر شد. او از مقابل گروه مردان و زنان گذشت و کم کم دورتر و دور تر شد و در همان مسیری که دو بار از آن آمده بود، ناپدید شد.

حوالی ظهر شنیدم که "گوستاو" آن روز صبح در تخت خوابش نبوده. که چون انتظارش را داشتم اصلاً تعجب نکردم و فقط غمم گرفت. خانواده ی "برناسکونی" جستجوی بی حاصلی را آغاز کردند که سرسختانه تا همین امروز ادامه داشته است. و من هرگز شجاعت آن را نداشته ام که به آنها بگویم تلاششان به جایی نخواهد رسید.

فرناندو سورنتینو
ترجمه از : فرزا نه رستمی

 

 

 

نوشته شده توسط shingsion در ساعت 12:28 بعد از ظهر | لینک  | 

یک بار کوچک، متشکل از دو اتاق. یک جفت عاشق که محو یکدیگرند در یکی از اتاق ها نسته اند. " کالووی" و" مارتینز" در اتاق دیگرند و مارتینز پشتش به ورودی اتاق است. یک بطری کنیاک روی میز قرار دارد و به فواصل کالووی گیلاس مارتینز را پر می کند و همیشه پرتر از گیلاس خودش. مارتینز دیگر کاملا نیمه مست شده. او ته گیلاسش را روی مشروبی که روی میز ریخته می چرخاند.

مارتینز: فکر می کنم هیچ کس "هری" رو اون جوری که اون شناخت... حرف خودش را تصحیح می کند...من شناختم نفهمید.

فندک کالووی یک لحظه در مقابل سیگارش توقف می کند.

کالووی: قضیه مال کیه؟

مارتینز: ترم اول دانشگاه. تو تمام زندگیم هیچ وقت اونقدر احساس تنهایی نکرده بودم_ که "هری" پیداش شد و فوت و فن زندگی و یادم داد.

او یک قلپ براندی می نوشد و کمی از آن را روی میز می ریزد. انگشتانش را در براندی ریخته شده روی میز فرو می برد و دستش را روی سر و پشت گوشهایش می کشد

مارتینز: حتی اینم بهم یاد داد.

کالووی: آخرین بار کی دیدیش؟

مارتینز: سپتامبر 1936. وقتی کارش راه افتاد.

کالووی: قبل از اون زیاد نمی دیدیش؟

مارتینز: خیلی به ندرت. شاید پیش می اومد ماهی یک بار به سلامتی خودمون یه عرق خوری حسابی راه بندازیم.

کالووی: قصد داشتی اینجا چیکار کنی؟

مارتینز: تواز این...چی می گن...واحد پزشکی که هری راه انداخته بود خبر نداشتی؟

کالووی: نه دقیقا_ نه...

مارتینز: یه جور موسسه خیریه بود که به فراهم کردن تجهیزات پزشکی کمک می کرد. می دونی ...اون بود که این کارا رو می کرد. به هر حال از من خواست براش شعار تبلیغاتی بنویسم. فکر می کنم می دونست که پول و پله ای ندارم. افکارش به هری برمی گردد.انگار همین دیروز بود_ راهروی اون مدرسه و زنگ ترک خورده و همه بچه های انگلیسی که بخاطر لحجه ام سر به سرم می ذاشتن.

کالووی: و "لایم" ؟

مارتینز: من و اون خیلی کارا کردیم. خنده تلخی روی لبانش می نشیند.اما همیشه این من بودم که گیر می افتادم.

کالووی: پس برای لایم خیلی بی دردسر تموم می شد.

مارتینز به اوج عصبانیت ناشی از مصرف الکل می رسد: منظورت چیه؟

کالووی: خوب...یعنی اینطور نبوده؟

او دارد واکنش های مارتینز را از نزدیک بررسی می کند. کاملا هشیار است و ما کم کم متوجه طعنه های گزنده ای می شویم که کالووی مثل نیش به تن مارتینز فرو می کند.

کالووی: بنظر شبیه یه رمان آبکی میاد.

مارتینز : اتفاقا من خودم رمان آبکی می نویسم.

کالووی: در موردت چیزی نشنیدم. اسمت چی بود؟

مارتینز: رلو مارتینز.

کالووی: متاسفم نشنیدم.

مارتینز طوری که انگار عادت دارد کسی او را نشناسد :خوب ... شاهکار ادبی که نمی نویسم. اصلا ازشون خوشم نمیاد. سعی می کند یک انگلیسی تمام عیار به نظر برسد. "تک سوار سانتافی" به گوشت نخورده؟

کالووی: نه.

مارتینز این بار مثل یک آمریکایی واقعی : "مرگ در مزرعه دابل ایکس"؟

کالووی: نه.

مارتینز: این روزا کسی وسترن نمی خونه. اما هری دوست داشت. واقعا که شرم آوره.

کالووی: چی شرم آوره؟

مارتینز: اینکه هری اونطوری مرد.

کالووی: بهترین اتفاقی بود که تو تمام زندگیش افتاد.

مارتینز گیج از مصرف الکل : منظورت اینه که_ زود راحت شد؟!

کالووی: در این مورد هم البته خوش شانس بوده بود. حالا کالووی عمدا لحنی توهین آمیز بکار می برد.

در نهایت مارتینز متوجه می شود که معنای نهانی در حرفهای کالووی وجود دارد. او کم حرف تر و خطرناک تر می شود. دست راستش از گیلاس براندی جدا می شود و روی میز قرار می گیرد و آماده برای حمله.

مارتینز: چی می خوای بگی؟

کالووی میداند چه اتفاقی دارد می افتد. او خیلی آرام، با محاسبه دامنه دسترسی مارتینز صندلی اش را عقب می کشد.

کالووی: خوب اگر بخاطر تصادفش نبود، می باید چند سالی آب خنک می خورد.

ماتینز: به چه جرمی؟

کالووی: هری وقیح ترین قاچاقچیی بود که نون کثیفشو تو این شهر می خورد. یه گیلاس دیگه بخور.

مارتینز: تو پلیسی ، چیزی هستی؟

کالووی عقب می نشیند : اهوم.

مارتینز: من از پلیسا خوشم نمی یاد.

مارتینز صندلی اش را از کنار به جلو می راند تا راه کالووی را به بیرون ببندد؛ کالووی نگاه پیشخدمت را به خود جلب می کند. پیشخدمت به وضوح می داند که چکار باید بکند و خارج می شود.

مارتینز به نرمی و با لبخندی ظاهری: ما بهشون می گیم کلانتر.

کالووی: تا حالا پلیس دیدی؟

مارتینز: تو اولیشی. حدس می زنم کل قضیه یه قاچاق کوچیکه سر بنزین و اینجور

چیزا. چون نتونستی بندازیش گردن کسی، یه مرده پیدا کردی که نتونه از خودش دفاع کنه. درست مثل یه پاسبون. یکی از اون واقعی هاش!

کالووی: آره . اما قضیه بنزین نبوده.

مارتینز: تایر؟... ساخارین؟... چرا محض تنوع چند تا آدمکش دستگیر نمی کنی؟

کالووی: راستش و بخوای می تونم بگم قتل هم زیر مجموعه جرم هاش هست.

مارتینز با یک دستش میز را چپ می کند و برای حمله به کالووی با دست دیگرش به سمت او شیرجه می رود: اما مستی محاسبات او را مختل می کند. پیش از آنکه او بتواند کاری انجام دهد از پشت سر دستگیر می شود. نه تماشا گر و نه مارتینز ورود گروهبان "پِین" را نمی بینند. پیشخدمت بار گروهبان پین را خبر کرده که حالا دارد کت مارتینز را می بندد.

کالووی: لزومی نداره خشونت بکار ببری. این فقط یه نویسنده بی آزاره که زیادی مشروب خورده. با حقارت...آقای رولو مارتینز رو تا منزل همراهی کنید.

پین خاطر نشان می کند: رولو مارتینز؟ مارتینز تقلا می کند. آقا... ممکنه آروم بگیرید؟

رو به کالووی. مارتینز نویسنده؟ " تک سوار سانتا فی" ؟

کالووی سرش را می جنباند و می رود که بارانی اش را [ از روی زمین] بردارد.

مارتینز: ببین کلاهان... یا هر زهرمار دیگه ای که صدات می کنن.

کالووی: من اینگلیسی ام، نه ایرلندی.

مارتینز: یه نفر مرده و تو باید این خیال و از سرت بیرون کنی که برای حل پرونده هایی که رو دستت موندن ازش استفاده کنی.

کالووی: می خوای بگی گناهکار اصلی منم، ها؟ مثل یکی از اون داستانای خودته.

مارتینز: کلاهان، الان می تونی بذاری برم خونه. اگه همین جا یه بادمجون زیر چشمت بکارم، فقط باید یکی دو روز توی رخت خواب بمونی. اما این کار و نمی کنم. چون وقتی کارمون با هم تموم بشه_ از "وین" می ذاری می ری و این تویی که یه احمق بنظر میای.

کالووی چند پندی از جیبش بیرون می آورد، آنقدری که جواب خریدن چند بطری "بف" را بدهد و آنها در جیب پیراهن مارتینز می اندازد.

کالووی: این پول ارتشه. اگه امشب زیاد اینجا نمونی، تا آخر شب تو هتل ساچرز باهاتم. تو پرواز فردا یه جا برات رزرو می کنیم.

مارتینز: نمی تونی من و بندازی بیرون، حالیته! مو لا درز مدارکه من نمی ره.

کالووی: این شهرم مثل همه شهرای دیگه است. اینجا به پول احتیاج داری. بذار بره.

.

پین دستهای مارتینز را رها می کند و او را می تکاند.

مارتینز: دلم می خواست برای نوشیدنی ازت تشکر کنم_ اما فکر کنم اونام از جیب ارتش رفته!

کالووی: درسته.

مارتینز یک قدم به کنار برمی دارد، طوری که تظاهر می کند می خواهد برای عبور پیشخدمت راه باز کند و ناگهان به کالووی حمله می کند. کالووی جاخالی می دهد، اما پایش به میز می خورد و پیش پا می خورد. پیش از آنکه مارتینز بتواند برای بار دوم به کالووی حمله کند، پین که از ملاقات مارتینز بسیار تحت تاثیر قرار گرفته، مشتی حواله دهان مارتینز می کند. مارتینز یکدفعه در راهروی بین میزها واژگون می شود و در حالی که از لبش خون می ریزد، روی پاهایش می ایستد.

کالووی: تو قول دادی مقاومت نکنی مرد!

پین مارتینز را دوباره ایستاده نگه می دارد و دوباره لباسهای اورا می تکاند.

پین: لطفا مراقب باشید آقا. جدیدا چیزی ننوشتید؟

مارتینز مقداری از خون را با آستینش پاک می کند. کالووی یک روز طولانی را پشت سر گذاشته و مارتینز حسابی خسته اش کرده.

کالووی: ببرش به هتل ساچرز. اگه رفتارش خوب بود، دیگه نزنش. ساچرز یه هتل نظامیه. احتیاط کن!

کالووی رویش را از هر دوی آنها برمی گرداند و بار را ترک می کند.

پین که هنوز دارد به سر و روی مارتینز دست می کشد و او را می تکاند: خیلی خوشحالم از اینکه شما را ملاقات کردم. من همه کتابهای شما را دیدم. او مارتینز را به سمت در هدایت می کند_ بازویش را در دست گرفته_ کیفش را برایش می آورد و به او لبخند می زند. من عاشق یک وسترن خوب هستم. دیزالو.

اثر: گراهام گرین

مترجم: فرزانه رستمی

 

نوشته شده توسط shingsion در ساعت 10:50 قبل از ظهر | لینک  | 

مردی است که عادت کرده با یک چتر توی سرم بزند. با احتساب امروز دقیقا پنج سال است که با چترش زده توی سرم. اوایل نمی توانستم این کارش را تحمل کنم : اما حالا عادت کرده ام.

 

اسمش را نمی دانم. می دانم که ظاهری متوسط دارد. کت و شلوار خاکستری می پوشد. موهای شقیقه اش دارند جو گندمی می شوند وصورتی معمولی دارد. پنج سال پیش، در یک صبح دم کرده به او برخوردم. نشسته بودم روی یک صندلی زیر سایه درخت در" پالرمو پارک" و روزنامه می خواندم. ناگهان حس کردم چیزی با سرم تماس پیدا کرد. این دقیقا همان مردی است حالا، همانطور که دارم می نویسم، با خونسردی و اتوماتیک وار با یک چتر مدام مورد اصابت قرارم می دهد.

 

وقتی اولین بار این اتفاق افتاد خشمگین به طرفش برگشتم : او تنها به کاری که می کرد ادامه داد. از او پرسیدم که آیا مغزش پاره سنگ برداشته : حتی به نظر هم نمی رسید که حرفم را شنیده باشد. آن موقع بود که تهدید کردم پلیس خبر می کنم. بدون آنکه به خود تشویشی راه دهد و با بی اعتنایی تمام به کارش مشغول بود. پس از چند دقیقه دودلی، و دیدن اینکه طرف بنظر نمی رسید بخواهد در رفتارش تجدید نظر کند، بلند شدم و مشتی حواله دماغش کردم. افتاد روی زمین و ناله تقریبا ضعیفی از نهادش بلند شد. با جان کندن دوباره روی پاهایش بلند شد و بی آنکه یک کلمه به زبان بیاورد دوباره شروع کرد به زدن توی سرم با چتر. دماغش داشت خونریزی می کرد و در آن لحظه دلم برایش سوخت. احساس ندامت می کردم ازآنکه آنقدر محکم زده بودمش. آخر این مرد دقیقا کتکم که نمی زد. فقط به آرامی با چترش به من ضربه می زد و ضربه هایش هیچ دردی ایجاد نمی کرد. البته آن ضربه ها شدیدا آزاردهنده بودند.همان طور که همه ما می دانیم وقتی یک مگس بر روی پیشانی آدم می نشیند آدم هیچگونه دردی احساس نمی کند.فقط اذیت می شود.خوب آنوقت آن چتر یک مگس عظیم الجثه بود که مدام و در فواصل منظم بر سر من فرود می آمد.

 

خاطر جمع از اینکه با یک دیوانه سر و کار دارم، سعی کردم فرار کنم. اما مردک در حالی که پیوسته در سکوت به من ضربه می زد دنبالم راه افتاد. بنابراین شروع به دویدن کردم ( در اینجا باید متذکر شوم که آدمهای زیادی نیستند که بتوانندبه تندی من بدوند). او دنبالم کرد، با تلاشی بی ثمر برای آنکه ضربه ای بر سرم بنشاند. چنان به هن و هن افتاده بود و بریده بریده نفس می کشید که فکر کردم اگر بخواهم او را وادار کنم با این سرعت دنبالم بدود، مامور شکنجه ام جابجا می افتد و می میرد.

 

همین بود که سرعتم را در حد قدم زدن پایین آوردم. به او نگاه کردم. هیچ اثری از قدرشناسی یا سرزنش در چهره اش ندیدم. او همانطور به ضربه زدن توی سر من ادامه می داد. با خودم فکر کردم پته اش را در اداره پلیس روی آب بریزم و بگویم، " سرکار، این مرد با چتر هی داره می کوبه تو سر من ." این مورد بی سابقه ای می توانست باشد. سرکار حتما به من بدگمان می شد، می خواست مدارکم را وارسی کند و با یک مشت سوالات گیج کننده، آزارم بدهد. حتی ممکن بود کار را به جایی بکشاند که خودم را دستگیرکند.

 

دیدم بهترین کاراین است که به خانه برگردم. سوار اتوبوس شماره 67 شدم. او که در تمام مدت با چترش می زد توی سرم، پشت سر من سوار شد. من روی اولین صندلی نشستم. او درست کنار من ایستاد و با دست چپش نرده را نگه داشت. با دست راستش بی امان با چتر به من ضربه می زد. در ابتدا، مسافران یواشکی لبخندهایی رد و بدل کردند و راننده در آینه عقبش ما را می پایید. کم کم اتوبوس مبدل شد به یک انفجار عظیم قهقهه، یک انفجار قهقهه مضحک و تمام نشدنی. من از خجالت سرخ شده بودم. داشتم آب می شدم می رفتم توی زمین. مامور شگنجه من اما بدون اعتنا به خنده ها دست از زدن برنمی داشت.

 

از اتوبوس در " پسیفیکو بریج " پیاده شدم، یعنی پیاده شدیم. در امتداد خیابان " سانتافه" قدم زدیم. ملت مثل احمق ها برمی گشتند و به ما ذل می زدند. به سرم زد که به آنها بگویم،" احمق ها به چی نگاه می کنین؟ مگه تا حالا ندیدین یه مرد با چترش بزنه تو سر یه مرد دیگه؟" اما این هم به فکرم رسید که آنها به احتمال زیاد هرگز چنین منظره ای را ندیده اند. آنوقت پنج شش تا پسر بچه افتادند دنبال ما و قیل و قال راه انداختند.

 

اما من یک نقشه خوب داشتم. وقتی به خانه رسیدم، سعی کردم موقع بستن در آنرا محکم بکوبم توی صورتش. اما عملی نشد. او می بایست فکرم را خوانده باشد چون محکم دستگیره در را چسبید و با هل همراه من وارد خانه شد.

 

از آن زمان به بعد او همانطور با چترش به سر من ضربه زده است. تا آنجا که من می توانم بگویم، او هرگز نه خوابیده و نه چیزی خورده. یگانه فعالیتش همان زدن من است. در هر کاری که انجام می دهم همراه من است حتی در شخصی ترین فعالیت هایم. یادم می آید که آن اوایل، ضربه هایش تمام شب بیدار نگهم می داشت. اما حالا طوری شده که فکر می کنم بدون آنها نمی توانم بخوابم.

 

با همه اینها، رابطه ما همیشه هم مسالمت آمیز نبوده. بارها در موقعیت های متفاوت و با هر لحنی که فکرش را بکنی از او خواسته ام درباره این رفتارش توضیح بدهد اما فایده ای نداشته. او همانطور در سکوت به ضربه زدن توی سر من با چترش ادامه داده. بارها با مشت و لگد و – خدا از سر تقصیرات من بگذرد – چتر حسابش را رسیده ام. اما او با روی باز همه را پذیرفته است. و طوری آنها را پذیرفته که انگار این قسمت هم بخشی از کارش به حساب می آید. و این دقیقا غیرعادی ترین بعد شخصیت اوست. ایمان تزلزل ناپذیر در کارش در پیوند با فقدان کامل خصومت. و خلاصه کلام، یقین او به رسالت محرمانه اش که انگار می باید به مقام بالاترش پاسخگو باشد.

 

برخلاف فقدان نیازهای فیزیولوژیکی اش می دانم که وقتی به او ضربه می زنم دردش می آید. می دانم که ضعیف است. و می دانم فانی است. همچنین می دانم که می توانستم با یک گلوله ساده از شرش خلاص شوم. چیزی که نمی دانم این است که این گلوله بهتر می بود او را بکشد یا من را خلاص کند. حتی مطمئن نیستم که وقتی هردوی ما مردیم، او باز به ضربه زدن توی سر من با چتر ادامه ندهد. به هر حال، این استدلال کردن ها بیهوده است. اذعان دارم که هیچ وقت جرات آن را ندارم که بخواهم او یا خودم را بکشم.

 

از طرف دیگر، به تازگی کاشف به عمل آورده ام که بدون آن ضربه ها نمی توانم زندگی کنم. و دلشوره ای هر روز بیش از روز پیش دارد بر من غلبه می کند. نگرانی تازه ای دارد روحم را می خورد : این نگرانی از آن ناشی می شود که این مرد یحتمل وقتی که بیشترین نیاز را به او دارم، بانک رحیل را خواهد نواخت و من دیگر آن ضربه های چتر را که کمکم می کردند آنقدر راحت و عمیق بخواب روم، احساس نخواهم کرد.

 

 فرناندو سورنتینو

 

 ترجمه از : فرزا نه رستمی

 

نوشته شده توسط shingsion در ساعت 10:53 قبل از ظهر | لینک  | 


تو:

 چیزی به آخر قصه ما هم نمانده است.
 یک گلوله برف...
 یک مشت توت...
 
من: 

 ش...............
 باشد برای بعد.


 

نوشته شده توسط shingsion در ساعت 3:27 بعد از ظهر | لینک  | 

ذات و خصیصه

 

           در روز بیست و پنجم جولای, همانطور که برای نمره A  خر می زدم  متوجه زگیل ریزی روی انگشت کوچک دست چپم شدم.  درروز بیست و هفتم به طور قابل ملاحظه ای بزرگتر شده بود. در سوم آگوست، با کمک یک ذره بین جواهر سازی می توانستم شکلش را تشخیص دهم. شبیه یک جور فیل ریز نقش بود: کوچکترین فیل دنیا، بله، اما فیلی که اصلا جزئیات هیکل یک فیل را نداشت. از قسمت انتهایی دم کوچکش به انگشت من وصل شده بود.و در حالی که زندانی انگشت کوچک من بود، می توانست از آزادانه حرکت کردن لذت ببردفقط با این محدودیت که قدرت جابجایی اش کاملا تحت اراده من بود.

 

           با آمیزه ای از احساس غرور و ترس و تردیدبه دوستانم نشانش دادم. آنها کلی شلوغش کردندو گفتند اصلا خوب نیست که آدم یک فیل روی انگشت کوچکش داشته باشد و نصیحتم کردند که به یک متخصص پوست مراجعه کنم. من اصلا آدم حسابشان نکردم، با هیچ کسی هم مشورت نکردم، کاری نداشتم که بخواهم بخاطرش با کسی مشورت کنم. کاری که کردم این بود که به خودم فرصت کافی بدهم و به مطالعه روند رشد و تکامل فیل بپردازم.

    

    حول و حوش اواخر آگوست دیگر شده بود یک فیل خاکستری کوچک و خوش تیپ و به اندازه انگشت کوچک من با این تفاوت که کمی چاق تر از انگشت من بود. تمام روز با او بازی می کردم. وقتی سر حال بودم باهاش ور می رفتم، قلقلکش می دادم و یادش میدادم که چطور پشتک بزند و از روی موانع کوچکی نظیر یک قوطی کبریت، مدادتراش یا پاک کن بپرد.

 

    آن موقع بنظر میرسید وقتش رسیده باشد برایش اسم انتخاب کنم. چند اسم احمقانه و به ظاهر سنتی به نظرم رسید که به درد یک فیل می خوردند. مثل:دامبو، یامبو، جامبو...، و سرانجام ، پرهیزکارانه تصمیم گرفتم همان" فیل" ساده صدایش کنم. دوست داشتم به او غذا بدهم. روی میز خرده های ریز نان، برگهای کاهو و تکه های علف پخش می کردم. و آنجا در لبه میز یک تکه شکلات می گذاشتم. و آنوقت "فیل" سعی می کرد به این نعمات دسترسی پیدا کند. اما اگر من دستم را سفت نگه می داشتم، او هرگز دستش به آنها نمی رسید. پس من به این وسیله برای خودم و دیگران مسجل می کردم که او تنها ضعیف ترین بخش از وجود من است .

 

    چندی بعد _ وقتی که" فیل" اگر بخواهم دقیق بگویم به اندازه یک موش بود_ دیگر نمی توانستم به این راحتی ها کنترلش کنم.انگشت کوچکم لاغر مردنی تر از آن بود که بتواند سنگینی اش را تحمل کند.

 

    اما هنوز این سوء تفاهم که این پدیده تنها در برگیرنده رشد ساده" فیل" است ، برایم جود داشت. اما خوب وقتی "فیل" به اندازه یک بره شد، از اشتباه درآمدم: درآن روز من هم به اندازه یک بره طفل معصوم بودم.

 

    آن شب و_ البته شبهای دیگر_ من به شکم و در حالی که دست چپم از تخت خواب بیرون زده بود و آویزان بود ، خوابیدم:"فیل" کف اتاق و کنار من می خوابید. بعدها مجبور بودم طوری بخوابم که صورتم به سمت زمین باشد و سرم روی کفل او و پاهایم روی کمرش قرار بگیرند. می توانم بگویم چیزی نگذشته بود که فقط بخشی از رانش برایم کافی بود. و سپس، دمش . و سپس نوک نوک دمش که من در آنجا فقط یک زگیل کوچک بودم و کاملا نامرئی.

 

    از این می ترسیدم که مبادا ناپدید شوم، یک میلیمتر از دم یک فیل باشم یا اصلا نباشم. کم کم ترسم از بین رفت و اشتهایم را بدست آوردم. یاد گرفتم که خودم را با خرده های باقیمانده غذا، دانه ها و غذای پرندگان ، تکه های علف یا حتی حشرات میکروسکپی سیر کنم.

 

    البته این مربوط به گذشته هاست. حالا دیگر دارم دوباره فضای قابل ملاحظه تری را روی دم "فیل" اشغال می کنم. درست است، هنوز پا در هوا هستم و نمی دانم چه به سرم خواهد آمد. اما حالا می توانم  یک بیسکوئیت کامل را نگه دارم و نامرئی و بی حرکت بازدید کنند گان باغ وحش را تماشا می کنم.

 

     در این مرحله از بازی خیلی خوش بین هستم. می دانم که "فیل" دارد کم کم آب می رود. در نتیجه من پرم از  احساس انتظاری از برتری که عابران و کسانی که برای ما بیسکویت پرت می کنند با ندیدن من به من می دهند.آنها فقط به فیلی که در مقابل شان می بینند معتقدند بدون اینکه کوچک ترین شکی بخود راه دهند که شاید این فیل در آینده تبدیل به خصیصه ای جزئی از ذاتی پنهان شود. ذاتی پنهان که هنوز در یک زگیل قرار دارد.

 

    

 

      فرناندو سورنتینو   
      ترجمه از : فرزا نه رستمی                                                          
       

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط shingsion در ساعت 4:26 بعد از ظهر | لینک  | 

وقتی شروع شد ، کاملا" بی ضرر به نظر می رسید.

 

از گفتن این حرفها هیچ منظور خاصی ندارم، فقط دچار یکی از آن حالتها شده ام .منظورم این است که وقتی آدم 42 سالش است و 3 بچه دارد و شوهر و مسئولیت زندگی...، دیگر به دنبال هیجان بودن معناش را از دست می دهد. جز هیجانات ناخوش آیندی مثل وقتی که مجبوری پایت را محکم بکوبی روی ترمز و درست مثل زمانی که ناگهان از پشت دیوار پریده باشند جلوی پایت، همه" رگهایت منقبض شوند.

 

درست است .اخیرا" زیادی به مردها توجه میکنم. به ویژه بازوهایشان . نپرس چرا، فقط تازگی ها دلم برای بازوهایشان ضعف می کند. آخ ساعدها...با پوشش سبکی از مو، با خطوطی از تاندونها و برجستگی ماهیچه در قسمت پائینی آرنج که زنها از آنها ندارند... . و دست هایشان، چهارگوش و به قدر کافی قدرتمند.   همه جا می بینمشان.در رستوران ها، در پمپ بنزین، در وسط راهروی مرکز تجاری " ک ، فریکین".  ای خدا! واقعا"که خجالت آور است کسی سر در بیاورد دارم توی کوچه و خیابان هوس رانی می کنم.

 

 

فکرش را بکن، تازه این فقط مردهای جوان نیستند.حتی مردهای 40 یا 50 ساله ای که ممکن است فکر کنند دیگر هیچ زنی به آن چشم به آنها نگاه نمی کند هم حالم را خراب می کنند.بیشتر آنهایی را دوست دارم که پر مو هستند و نگاهشان به تا قلب آدم نفوذ می کند. آنهایی که هنوز گیرایی دارند و احساس جوانی می کنند. در مسن تر ها هم مو های دم اسبی را می پسندم. اینجا یکی هست که که بنظرامروزی می آید . می توانم در اشتباه هم باشم البته. شاید این آقا فقط تنبلی اش می آید به آرایشگاه هم سری بزند .

 

در هر صورت من الان دریک کافی شاپ نشسته ام و کتابی از رابین هملی میخوانم که وادارم می کند بلند بلند بخندم. به اطرافم نگاهی می اندازم تا ببینم کسی متوجه من شده است یا نه و ...هی ! یکی دارد به من لبخند می زند. خوش قیافه هم هست. پشت یکی از میزها نشسته، مجله می خواند و یک مجلهءعادی که مثلا" دربارهء موتور سیکلت یا کامپیوتر یا سرگرمی ها می نویسد هم نمی خواند ، بلکه نیویورکر می خواند و تظاهر می کند متوجه نگاه من نشده.

 

در جواب لبخندی تحویلش می دهم. دوباره سرم را می کنم توی کتاب و در همین حین در صندلی ام جابجا می شوم، پا روی پا می اندازم و صاف می نشینم. عمه ام همیشه می گفت : "سینه سپر". گردن را کمی خم می کنم و چانه را به پشت دستم که عمود بر میز است تکیه می دهم. این زبان حرکات است به معنی اینکه به کاری که می کنم " علاقمندم". یا چیزی شبیه به این. یک مشتری نزدیک آن جلوها سینی قهوه اش را شپلق به زمین می اندازد و گند می زند به کف کافی شاپ. نگاه سریعی به آقای جذاب انداختم و بله دارد به من نگاه می کند بنابراین من هم لبخند می زنم و سپس ، خدایا به دادم برس ، من چشمک زدم!

 

آخر این فقط یک چشمک ساده است. فقط اذعان به اینکه او آنجاست و من هم هستم. و هر دوی ما مضحک بودن شرایطی را که در آن قرار گرفته ایم درک می کنیم و از اکثر افراد دیگری که ممکن است در همین شرایط قرار بگیرند آگاهتریم که این ادا و اطوارها چه معنی دارد و کجای کاریم!همه اش در همین حد بود. قسم می خورم.

 

اما همین جا باید تمام می شد.

 

چیز دیگری که اتفاق می افتد این است که او فنجان قهوه و نیویورکرش را برمی دارد و به سوی من می آید. ابروهایش را بالا انداخته که یعنی آیا اجازه دارد به من ملحق شود...؟! و من سرم را می جنبانم...می جنبانم و فکر می کنم که هیچ کدام از اینها را باور نمی کنم. او دربارهء کتابم از من می پرسد و من دربارهء مجله اش از او می پرسم و با فروتنی اشاره می کنم که نویسنده هستم و او نیز با فروتنی اشاره می کند که موزیسین است و با وجود اینکه او حسابدار و من پژوهشگر سیستم هستم،یعنی هردویمان شغل دوم هم داریم، دخلمان کفاف خرجمان را نمی دهد و لنگ می زنیم. من اسمم را به او می گویم و او اسمش را به من می گوید و این یکی از آن اسمهایی است که من خیلی خوشم می آید. از یقهء پیراهنش یک مشت موی سفید و سیاه و خاکستری بیرون زده. چشمهایش از لبخندی که به لب می آورد در گوشه ها چین می خورند و در حالیکه روی آرنج هایش به جلو خم می شود تا با من به زمزمه حرف بزند،که البته این مستلزم آن است که من هم کمی به جلو خم شوم، بازوهایش پیچ می خورند.من لبخند می زنم تا چاه عمیق زنخدانم را نشان داده باشم و امیدوارم بوی قهوهء دهانم را حس نکند. و حرف می زنیم. دربارهء کتاب ، موسیقی و تآ تر. دربارهء اینکه چطور پارک کردن در این شهر دارد تبدیل به کاری غیر ممکن می شود و اینکه چه ترافیک مسخره ای در خیابانها ست. او می گوید خانه اش نزدیک " سوس پارک" است و من هم می گویم که در حوالی دانشگاه زندگی می کنم. خیلی زود قهوه هایمان سرد شده و یک ساعتی هم گذشته.

 

من کم کم باید بروم و او مرا تا پای اتومبیل همراهی می کند، که خدا را صد هزار مرتبه شکر تمیز است و روی در و پیکرش تبلیغ ساندویچ فروشی و مزخرفات دیگر به آدم دهن کجی نمی کنند.او می گوید که می خواهد جمعهء هفتهء آینده به یک شب شعر برود چون دوستش برای همراهی با شعر خوانی در آنجا فلوت می نوازد و من می گویم که تا به حال هرگز به چنین جایی نرفته ام و او پیشنهاد می کند محض امتحان هم که شده این کار را بکنم. به همین خاطر هم می گویم که شاید امتحان کنم و درحالی که دستهایم روی رل از عرق خیس شده اند، گازش را می گیرم و می روم.

 

من هیچ شکایتی از همسرم ندارم که بتوان آن را بهانه کرد. هم با محبت است و هم با ملاحظه. از نظر جنسی هم قوی و سر حال است. علاوه بر اینها لباس های زیرش را خودش می شوید و درپوش توالت را هم همیشه می گذارد. اما جمعه شب من در آن شب شعر لعنتی هستم . تظاهر می کنم که دارد خیلی خوش می گذرد اما چشمهایم در میان جمعیت به دنبال کسی ست. و چون اثری از او نمی بینم احساس می کنم یک احمق به تمام معنا هستم . پس تصمیم می گیرم ظرف پنج دقیقه به این مسخرگی خاتمه دهم و آنجا را ترک کنم که ناگهان او پیدایش می شود و ... چشمک می زند.

 

سالن شلوغ و پر سرو صداست. مردم دارند با همدیگر حرف می زنند و خانمی را که لباس ارغوانی تنگی پو شیده و مو هایش هم همان رنگیست و دارد شعری در وصف اسپاگتی می خواند، به کلی نادیده می گیرند. و هنگامی که او آرنجم را می گیرد و مرا به گوشه ای خلوت تر می برد، درست روی بازویم لرزشی احساس می کنم. از من می پرسد که آیا می خواهم آنجا را ترک کنم و من سرم را تکان می دهم و ناگهان حس می کنم زانوهایم به قدری سست شده اند که می ترسم قدم از قدم بردارم. زانوهایم به پشت خم می شوند، یعنی در جهت عکس که اصلا" بنظر نمی آید جلوه و تآ ثیر خوبی داشته باشد.

 

خودم را هرطور شده جمع و جور می کنم و هر دو سوار اتومبیل هایمان می شویم و من تا یک مشروب فروشی پشت سر او حرکت می کنم. بار بسیار خلوت است و نور خیلی ملایمی دارد و درآن آهنگهای قدیمی و کلاسیک پخش می شود. ما حرف می زنیم و می رقصیم و دستهای او روی کمر من می لغزند که اخیرا" مورد استفاده آن بند پیشبندم بوده و پاهای بچه میمون و دستهای همسرم! دستهایش همانطور که دوست دارم پر مو و قهوه ای هستند و از آن ماهیچه های قابل انعطاف دوست داشتنی دارند. من دارم سعی می کنم اصلا" به این چیزها فکر نکنم. درست مثل اینکه دارم سعی می کنم فراموش کنم که این آقای جذاب و من، هر دویمان حلقه ازدواج به دست داریم. و هیچ شوخی در کار نیست که مثلا" همه اینها چیزی نیست جز کمی ورجه وورجه کردن و فعالیت بدنی سالم در ملاء عام.

 

من فکر می کنم بعد از 40 سالگی آدم به کلی نامرئی می شود. یعنی آدم هنوز وجود دارد و مردم او را می بینند ، اما در واقع نمی بینند. آنها آدم را به عنوان کسی می بینند که فرضا" دخترش به سن بلوغ رسیده و مادرش از فرط پیری و فرسودگی تبدیل به یک بچه شده و این اوست که باید ترتیب همه کارها را بدهد. شخصی که نمی بایست عملا" هوس، تردید یا آرزوی برآورده نشده ای داشته باشد. شخصی که به طور غیر قابل درک، غیر قابل توصیف، گویا هنوز آدم است.

 

با دقت به آقای مملو از پتانسیل های جوانی نگاه می کنم و می بینم که هنوز عاشق راک اند رل است و هنوز می تواند در پشت رل رزمناوی که یک ردیف توپ دارد برازنده به نظر برسد و اگر شده هنوز به اندازه سر سوزن نگران این است که در زنهای جوانتر چه تاثیری می گذارد.عملا" دارد عکس العمل مرا بررسی می کند. پس من هم لبخند می زنم و سبک می چرخم و او نیز همین کار را می کند و این خیلی احساس خوبی دارد. ما میرقصیم و من فکر می کنم که چقدر غریب است که آدم در آغوش کس دیگری باشد. مرد دیگری که از همسر خود آدم کمی بلند تر و چهارشانه تر باشد. با صدایی متفاوت، لبهایی متفاوت و چشمهایی... . این احساس غریب و جادویی ، غریب تر و جادویی تر می شود وقتی او مرا می بوسد، که این کار را درست در وسط سالن رقص انجام می دهد. بیش از بیست سال است که جز همسرم لبان مرد دیگری را نبوسیده ام و حالا دهان او روی دهان من قرار دارد و متفاوت از حیث تماس و طعم و اسلوب . و بیش از همه اینها، همه چیز واقعی است. من اینجا هستم و دارم همه این کارها را انجام می دهم.

 

شروع به لرزیدن کردم، مرتعش شدم. مثل یک دیاپازون جهنمی، آنقدر که او ممکن بود فکر کند چنان مهارتی در بوسیدن دارد که چیزی نمانده به ارگاسم برسم. اما حقیقت این است که فاصله من تا رسیدن به ارگاسم به اندازه سه شهراست. دارم از ترس می لرزم چون خوب می دانم که دارم به چیزی فراتر از بوسه فکر می کنم.و این بدجوری مرا می ترساند .

 

او به نرمی ، جوری که انگار خیکی خوش باشد، می خندد و من تا ناخن پایم از خجالت سرخ می شود و دوباره برمی گردیم سر میز. او دارد به من نگاه می کند و من فکر می کنم ؛ بله ، به من نگاه کن. هنوز آمادگی پیر شدن را ندارم. نمی توانم تفریح کردن را ببوسم و بگذارم کنار. دلم می خواهد وقتی می رقصم سینه ها و باسنم را حسابی به کار بگیرم و وقتی راه می روم به نظر برسد دارم می رقصم. دلم می خواهد وقتی مردی به من نگاه می کند، نفسش بگیرد و قلبش هری بریزد. و بعد فکر می کنم شاید این است دلیل اینکه مردم اغلب در اولین برخورد همدیگر را گول می زنند. می خواهند جرقه جادوئی عشق را در چشمان هم ببینند. تا به خاطر بیاورند که هستند و چیزی نباشند که همه درباره آنها فکرمی کنند و اتدکی حتی آنچه که خودشان می دانند هستند، نباشند!

 

من هم به او نگاه می کنم. مردی را می بینم که درست به اندازه خود من از نامرئی شدن وحشت دارد. دستم را دراز می کنم و دستش را می گیرم( دوست داشتنی و فراخ، دستهای مردی که می تواند همه چیز را رو به راه کند ). من مچ دستش را نوازش کردم و به او گفتم که هنوز جاذبه جنسی داردو باعث می شود دهانم آب بیفتد ، بدون آنکه یک کلمه حرف زده باشم . درباره همه کارهایی فکر می کنم که هرگز نکرده ام وهمه چیزهایی که هرگز نبوده ام و فکر می کنم شاید حالا خیلی دیر باشد.

 

هجوم چیزی را به همه وجودم احساس می کنم که از لبانم شروع می شود وآنها را گرم و پر از چیزی می کند و فکر می کنم : لعنت به این شانس گند من چون این اصلا" زمان خوبی برای اولین هجوم هیجان جنسی من نیست... . اما این اصلا"یک هیجان جنسی نیست. درک این نکته است که قرار نیست هیچ کار دیگری انجام بگیرد. چون در میان همه کارهایی که می خواستم در طول زندگی ام انجام دهم، این یکی توی لیست نبود.

 

از گونه آقای ...نمی دانم ....هرچیز ، یک بوسه به همان روشی یک مرغ از روی زمین دانه برمی دارد، می گیرم. احتمالا" تا مدتی فکرش دست از سرم برنمی دارد. با افکارم درگیرم تا بالاخره منجر به بازگویی یک مشت اعتراف  شود و خاطره بوسه اش را، برای روزهایی که نمی توانم روی سکوی پرواز آرزوهایم باستم و بپرم، نگه خواهم داشت. به خانه بر می گردم و چند دقیقه همانجا توی اتومبیل می نشینم و به پنجره روشن اتاق خواب خیره می شوم. می دانید، بعضی وقتها یک چشمک واقعا" فقط یک تیک عصبی ست . یک انقباض ناگهانی ماهیچه که به اشتباه و یا توسط یک نرون گمراه شکل گرفته. تصادفی از سیناپسهای منحرف. ماهیچه ها در حالت انقباض می مانند تا اینکه ضربه ای به آنها وارد شود و تسکین پیدا کنند. مثل یک آن پیچیدن نوارکه بعد از آن دوباره همه چیز به حالت نرمال بازمی گردد. و این همانطوری است که باید باشد. همانطوری که هست. درست همانطوری که موسیقی به بهترین شکلش پخش می شود.

 

نویسنده : کارولین ستیل آگوستا

ترجمه از: فرزانه رستمی

 

نوشته شده توسط shingsion در ساعت 11:44 قبل از ظهر | لینک  | 

 

 

·  امروز همه" غم و غصه هایم را از مسائل شخصی و غیر انسانی گرفته تا مسائل غیرشخصی و انسانی مثل کشتار

·  غیر نظامیان در لبنان و ثبت نام برادرم در دفاع از مردم بی دفاع و .....همه را در یک مشت میخ جمع کردم و کوبیدم به قفسه" چوبی که ساختم .امروز قفسه ای ساختم که تک تک میخ هایش نماینده" یکی از غم ها و دلتنگی های من است و آنها را آنقدر محکم کوبیدم که هرگز و به هیچ وسیله ای نتوان از قفسه جدایشان کرد. اما هر چه محکم تر کوبیدم احساس دلتنگی ام کمتر نشد! حالا وقتی به قفسه" چوبی دست سازم نگاه می کنم و آنهمه میخ تا ته فرو رفته در آن را می بینم ، فکر میکنم : حمید، لبنان، آتنا ،  تانیا، شیما ، زخم ، بچه ، ترجمه، کتاب ، بابا ، مامان ، علی ، سروش ، احسان، چک ، دائی محمد ، بانک ،

محمدرضا، گیتار، اجاره خونه ، پول تلفن... .

نوشته شده توسط shingsion در ساعت 9:59 بعد از ظهر | لینک  | 

 

 

 

 

درسن 10 سالگی نمی توانستم بفهمم این یارو "  الویس پرزلی " چه چیزی داشت که بقیه" پسرها نداشتند . منظورم این است که او هم یک سر و چهار دست و پا بود، درست مثل همه" ما . چیزی که او از ما مخفی کرده بود ، هر چه که می خواست باشد، می بایست چیز کوفتی خوبی بوده باشد چون در یتیم خانه همه" دخترها را با یک اشاره" انگشت کوچکش دور خودش جمع می کرد. حول و حوش ساعت 9 صبح یک روز شنبه ، تصمیم گرفتم از " یوجین کرسرز " یکی از پسر بزرگها بپرسم که چه چیزی این آقای " الویس " را تبدیل به موجودی استثنا ئی کرده . او به من گفت که همه اش به خاطر موهای مجعد و شکل بخصوصی است که او هیکلش را می جنباند.

     

      تقریبا" نیم ساعت بعد ، همه" پسرهای یتیم خانه به نهارخوری اصلی احضار شدیم و به ما گفته شد که همگی به مرکز تجاری "جکسن ویل" ، واقع در فلوریدا ، می رویم تا کفش " باستر" قهوه ای بخریم و مو کوتاه کنیم. درست در همین لحظه بود که این فکر خوب به مغزم خطور کرد و مثل یک تن آجر روی سرم فرو ریخت . اگر راز بزرگ " الویس" مدل موهایش بود ، خوب این همان چیزی بود که من هم تا چند ساعت دیگر ترتیب داشتنش را می دادم. تمام طول راه را تا شهر درباره" همین حرف می زدم. مدل موهای "الویس" که من هم قرار بود عین همان را داشته باشم . به همه از جمله مدیره" یتیم خانه که داشت همراه ما به شهر می     آمد، گفتم که قصد دارم بشوم درست شبیه "الویس پرزلی" و ضمنا" می خواهم بعدا" ادا و اطوارهای او را هم کم کم یاد بگیرم و روزی معروف و ثروتمند شوم، درست مثل او.

 

     وقتی کفش " باستر" قهوه ای جدیدم را خریدم ، نیشم تا بناگوشم باز شد و همانطور که در اطراف فروشگاه قدم می زدم و به همه نشانش می دادم ، به خود می بالیدم. آنها واقعا" می درخشیدند. خیلی خوب می درخشیدند و من دوست داشتم از میان دستگاه اشعه" ایکسی که آنها در کفش فروشی داشتند و باعث می شد فکر کنی استخوانهایت سبز رنگند ، به پاهایم نگاه کنم. دیگر کاسه"  صبرم ، برای مدل موی جدیدم داشت لبریز می شد و حالا که کفش "باستر" قهوه ای جدیدم را داشتم ، خیلی دلم می خواست زودتر به یتیم خانه برگردم و تمرین هایم را برای شبیه "الویس" شدن شروع کنم.

 

بالاخره به آرایشگاه بزرگ رسیدیم . جایی که چون همه" ما یتیم بودیم، موهایمان را مجانی کوتاه می کردند. من دویدم به طرف یکی از صندلی ها و پریدم روی تخته ای که بر روی بازوهای صندلی قرار داده شده بود تا مرا بالا تر بنشاند. به آرایشگر نگاه کردم و گفتم: " من مدل موهای الویس رو می خوام. می تونی موهای من و مثل الویس درست کنی؟" این را در حالی که لبخند قشنگی روی صورتم بود از او پرسیدم.

گفت: " بذار ببینم چیکار می تونم برات بکنم، آقا کوچولو." وقتی کارش را شروع کرد، بی نهایت خوشحال بودم .اما چیزی نگذشته بود که مدیره" یتیم خانه به آراشگر اشاره کرد به جایی که او ایستاده بود برود. در گوشش چیزی گفت و او سرش را مثل اینکه بگوید : "نه" ، تکان داد. سپس مدیره به طرف مرد دیکری که بر روی صندلی مسئولان نشسته بود رفت و با او هم پچ پچ کرد. و آن مرد قد کوتاه به طرف آرایشگر آمد و چیزی به او گفت. چیز دیگری که دستگیرم شد این بود: آرایشگر اجازه نداشت موهای مرا مثل مدل موهای " الویس " کوتاه کند. دیدم شانه و لوازم دیگرش را درمحفظه" انتهای ماشین ریش تراشی گذاشت و بعد موهایم را دیدم که گلوله گلوله  بر روی زمین می ریخت . مثل اشکهایم.

 

     وقتی تراشیدن سرم را تمام کرد، و با پودرهایی که داشت حسابی خوش بویم کرد، یک سکه" 5 سنتی به من داد و گفت بروم از بیرون برای خودم یک بسته شکلات بخرم. سکه را پس دادم و گفتم که گرسنه نیستم.در حالی که از روی صندلی پائین می آمدم ، گفت : " بچه جون خیلی متاسفم ."

اشکهایم را از صورتم پاک کردم و گفتم:" من بچه نیستم."

روی زمین نشستم و موها را از روی کفش "باستر"  قهوه ای جدیدم پاک کردم تا همانطور نو و براق بمانند. از روی زمین بلند شدم ، شلوار کوتاهم را هم تکاندم و رفتم به طرف در.مدیره نگاهم می کردو می خندید. از آن خنده ها! مردی که موهایم را کوتاه کرده بود به طرفش رفت و گفت:" خانم! شما یک ماده سگ هرزه هستید."و او یک جیغ واقعا" بلند به سر مرد کشید و با تمام سرعت به سر کارش برگشت. مرد مشتی به دیوار کوبید و بیرون، درحالی که سیگاری آتش می زد به دیوار آجری تکیه داد.من آرام آرام رفتم بیرون و کنارش ایستادم . سرش را پائین آورد و به من لبخند زد.و آنوقت روی سر برهنه ام دست کشید.من با چشمهای قرمز و اشک آلودم به او نگاه کردم و گفتم:" شما می دونین " الویس پرزلی " هم استخونای سبز داره یا نه؟!"

 

 

راجر دن کیسر

ترجمه از: فرزانه رستمی        

 

نوشته شده توسط shingsion در ساعت 1:28 بعد از ظهر | لینک  | 

فرو رفتن تشک را وقتی زن پتو را کنار زد و به رختخواب خزید، حس کرد. اندام زن ، گرم به دورش پیچید.

با نق و نوق گفت : " تا حالا کجا بودی ؟"

زن همانطور که موهایش را از کنار گوش مرد کنار  می کشید، زمزمه کرد: " تمام مدت با تو بودم."

دستش را گرفت و او را نزدیک تر کشید. می توانست نبض تپنده" او را زیر انگشتانش حس کند.زن نزدیکتر شد و در گوشش چیزی زمزمه کرد.تنفس نمناکش گردن مرد را قلقلک می داد و در سینه اش پخش می شد. انگار بال شبپره بود صدای نرم و رویا ئی اش که با وجود او برخورد می کرد. در حالی که دوباره به خواب فرو می رفت افکار و تصاویری به ذهنش هجوم می اوردند.

 

***

صبح ساعت شماطه دار خصمانه و بی رحم، سگ خوابش کرد. تخت خالی را حس کرد و پیش از انکه بشاشد، کامپیوتر را روشن کرد.

 

 

نویسنده : گلین شارپ

ترجمه از: فرزانه رستمی

نوشته شده توسط shingsion در ساعت 1:10 قبل از ظهر | لینک  |